تبليغاتX
چند خط یادگاری

چند خط یادگاری

دوستی از دانشگاه آزاد رفسنجان برایتان می نویسد

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 14:16  توسط ایلیا  | 

به تو می اندیشم ..........


به تو می اندیشم

به تو اي سبز ترين حادثه ي باقي ها

به تو از امروزم...به تو تا فرداها

ماندگاري سخت است

ماندگاري بي تو بي هدف گشتن و سوزاندن حسرت سخت است
ماندگاري بي تو.معني مردن پي در پي من
حال دريا تب دار و دلش آشوب است
دل دريا امروز...واژه ي تكرار است
و تو بي پرواييي.موفع رفتن من
موقع كوچ من و مردن من
به تو مي انديشم
باني سبز ترين خاطره ها
به تو اي مونس باراني من
به تو اي عاشق من
به تو يعني بي تو...در حقيقت مردن
به تو از اول اين رنج به آغاز رهيدن در خواب
به تو مي انديشم...و گذر تا به گذر پوچ ترين حادثه را بر هم زد
باز اينجا اما...به تو مي انديشم
شاخه ها خشكيدند كوه ريزش ميكرد
ماه با من قهر است
تو جدا از دل من
زندگي مرداب است
اي گل رويايي كه تمام هوسم را به دلم طعنه زدي
به تو اي مظهر دلواپسي چلچله ها
به تو اي كوچ غم انگيز كبوتر زخمي
به تو اي حادثه ي مختل من
به تو مي انديشم.
من پر از واهمه ام
مهد من بيداري ...خانه ام كوبنده
با تو ام سوزنده
تو به من ميخندي...تو مرا تراسندي
تو گذشتي از من
و من اينجا تنها زير آواز غم انگيز نجابت هايم
به تو مي انديشم
و غرورم بي تو
كه دگر با من نيست
به تو اي حاله ي خوشبختي من
به تو يعني بي تو...به تو يعني مردن


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 10:30  توسط ایلیا  | 

اگر هنوز ازدواج نکردم تقصير ... ...........

اگر من هنوز ازدواج نکرده ام…

تقصير ساعت کاري ام است که صبح خروسخوان مي روم و صلاة ظهر مي آيم و شانس ديده شدن را از دست مي دهم!

تقصير خواهرم است که از شوهرش طلاق گرفت و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!
تقصير بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بيايد!
تقصير مامان است… مگر نمي گويند مادر را ببين دختر را بگير؟!
تقصير پسرعموست که نفهميد عقد دختر عمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند!

تقصير استادمان است که جلوي همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد ديگر کسي جرات نکند از من خواستگاري کند!
تقصير مادر شوهر عمه است، مي دانم که بختم را او بسته!
تقصير پسر همسايه دست راستي است که به خودش اجازه داد از من خواستگاري کند!
تقصير پسر همسايه دست چپي است که به خودش اجازه نداد ازمن خواستگاري کند!

تقصير تلويزيون است که توي همه سريال هايش همه جوان ها ازدواج مي کنند و اصلا به مشکلات ما جوان هاي ازدواج نکرده نمي پردازد!
تقصير مطبوعات است که توي مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق مي گيرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبين مي کنند!

تقصير دولت است که فکري براي حل بحران ازدواج جوان ها نمي کند!
تقصير مجلس است که به جاي سربازي اجباري، پسرها را مجبور به ازدواج اجباري نمي کند!
تقصير مردم است که انقلاب کردند و باعث شدند مدارس مختلط جمع بشود!
تقصير رييس جمهور است که نمي آيد مرا بگيرد براي پسرش!!؟!

تقصير عراق است که کلي از پسرهاي آماده ازدواج ما را به کشتن داد!
تقصير هلند است که همجنس بازي را رواج داد تا مردها ديگر نيازي به زن گرفتن نداشته باشند!
تقصير انگليس است، اين که اصلا گفتن ندارد. همه مي دانند که هميشه و همه جا کار، کار انگليس است!
تقصير سازمان ملل است که روي سردرش نوشته شده"بني آدم اعضاي يکديگرند" اما مشخص نکرده که مثلا من جيگر کي هستم؟!

تقصير کره زمين است که جوري نچرخيد که من و نيمه گمشده ام به هم برسيم!
تقصير قمر است که روز به دنيا آمدن من در عقرب بوده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 19:20  توسط ایلیا  | 

يه دنيا دلم گرفته...................

مرگ و زندگی

مرگ از زندگی پرسید:آن چیست که
باعث میشود تو شیرین و من تلخ
جلوه کنم؟زندگی لبخندی زد وگفت:دروغ هایی که در من نهفته است!
و حقیقتی که تو در وجودت داری!!

 

زندگی

زندگی افسانه فریادهاست
سر گذشت در گذشت یادهاست
زندگی تکرار جان فرسودن است
رنج ما تاوان انسان بودن است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 18:40  توسط ایلیا  | 

یادته......................

یادته گفتی داریم برای همدیگه یه شرط؟

که بمیریم اگه داشته باشیم قلب سنگ و سرد

باشیم همیشه برا هم مثل دارو و مثل مرحم

اما فهمیدیم عشق بینمون بوده خنثی

فقط میکردیم برا هم تظاهر و ادعا

تو قرارا فقط به همدیگه میکردیم سلام

یه چیز کم داشتیم مثل موسیقیه بی کلام

روزامون شده بود مثل کاغذای باطله

که ما خطای توش بودی خطای بی عاطفه

دیگه فایده ای نداره هر چی بگی ببخشید

چون چشمامون چیزی رو که باید نمیدید، دیگه دید

برو ولی من تو رو دیگه نمیکنم حلال

تو اون دنیا باز خوستت میکنم با چندتا سوال

تنهام بذار عشق تو وجودم شده خاموش

لااقل بی انصاف برای مرگم تیره بپوش

فکر میکردم با نفرینام زندگیت بشه جهنم

حالا دیگه دارم میگم زیر لب اشهدمو

برو به آرزوت رسیدی نمی بینی منو

روحم میخنده موقع گذاشتنم توی قبر

اشک میریزی انگار از چشات میباره ابر

تو اومدی پیشم مثل نوش داروی بعده مرگ

که نداره اثری نمیاره به زحم رنگ

آخرش میگی تو ذهنت دوستت دارم همیشه

مثل اقیانوسی که امکان نداره خشک بشه

میخوام بگم قبل از دست دادن کسی

قدرشو بدونید شاید فردا نداره نفسی

مثل من که با تو بودم ولی تو با من نبودی

نمیدونم عاشق چشمای کی شده بودی

دیدارمون به قیامت باشه ای رفته به باد

توی پاییز وقتی تنها تو برگا قدم زدی

بدون اینو که دل من هنوزم دنبالته

ولی افسوس یکی دیگه زیر بارون پا به پاته

هر کجا محرم شدی چشم از خیانت بازدار ، بسا محرم که با یک نقطه مجرم میشود

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 21:3  توسط ایلیا  | 

مجموعه ای از اشعار عاشقانه و عکسهای عاشقانه

اي كسي كه بدون تو زندگي را با همه ي زيبايي هايش براي لحظه اي

هر چند نا چيز هم نمي خواهم

اي كسي كه زندگي را در چشمان بهاري ات

معنا مي كنم كاش مي دانستي اين قلب كوچك و عطش زده ام چگونه با ديدارت

بال و پري براي رهايي مي يابد بدون تو برگي در خزان زندگي ام برگي خزان ديده

در بهار زندگي برگي زرد و خشكيده كه با كوچكترين تلنگري زندگي را بدرود خواهم گفت

و رفتنت مانند طوفاني است كه هرگز مرا بر روي شاخه باقي نخواهد گذاشت


روزي از من خواهي پرسيد!
كدام را بيشتر دوست داري
تو يا زندگي خودم
و من جواب خواهم داد:
زندگيم
و تو مرا ترك خواهي كرد
بدون اين كه بدوني
تويي زندگي من

یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد
دل عاشق دل تنهای مرا بشناسد
حجم خاکستری غربت تنهایی من
یک نفر نیست که دنیای مرابشناسد
یک نفر نیست که از خامشی چشمانم
شب یلدای غزلهای مرا بشناسد
سفر عشق به ابادی خاموش دلم
یک نفر نیست که رویای مرا بشناسد
یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی
غم پنهان ، غم پیدای مرا بشناسد
یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک
طلب عشق و تمنای مرا بشناسد
دلم اویخته از دار پریشانی ها
یک نفر نیست مسیحای مرا بشناسد

 

خیلی سخته بخوای اشک بریزی
اما نتونی
خیلی سخته بخوای فریاد بزنی
اما نتونی

می خوام به کودکیم برگردم
دلم تنگ شده
برای اشکهایی که بی بهانه به پهنای صورت میریختم
برای فریاد هایی که بی دلیل بود

هیچ کس دعوام نمیکرد که دارم گریه میکنم
هیچ کس نمیگفت فریاد نکش

این روزها خنده هم مالیات داره
وقتی بخندی


یا می گن دیوونه شده


یا میگن چیه خنده داره؟

ساکت هم باشی
واییییییییییییی افسرده شدی

اون روزها همه چیز بی بهانه بود

خنده هام
گریه هام
سکوتم

امروز همه چیز را به معنایی میگیرند
میخوام برگردم به روزهای بی بهانه
به روزهایی که واسه هر کاری از من دلیل نمیخواستند

خنده و گریه ارزش داشت

اون روزها چه میفهمیدم
مریضی یعنی چی؟
مریضی برام مساوی با اسباب بازی بود

امروز
دیگه هیچ چیز شادم نمیکنه
اون خنده های از ته دل تموم شدند
انگار فقط مال همون روزها بود

دیگه حتی گریه هام هم واقعی نیست
انگار اون اشک هم مال اون موقع بود

حالا دیگه میفهمم
مریض بودن یعنی بدبخنی
یعنی بیمارستان
یعنی درد

نگاه به خنده هام نکنید

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارمن از گریه گذشته به این میخندم

باز بيزارترين دشمن انسان شده ام!
اين عجيب است که از خاکم و شيطان شده ام!

من نسيمم ولی از دست همين سنگدلان
گرد و خاکی به کف آورده و طوفان شده ام!

بی شک از طايفه ی تيره اسماعيلم
من که قربانی قرنِ «بله قربان» شده ام!

آنکه می گفت: دلش خانه ی دربست من است
آنچنان در بدرم کرده که حيران شده ام!

سالها در دل شب سوخته و ساخته ام
تا که پيغمبر خورشيد پرستان شده ام!

اگر ايمان، به بيانِ سخن حق باشد
خوش به حالم که از امروز مسلمان شده ام!

آنی که نيستی

حالم بد است مثل زمانی که نيستی !
دردا که تو هميشه همانی که نيستی !

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
وقتی که نيستی نگرانی که نيستی !

عاشق که می شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نيستی !

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند اين خيال نمانی که نيستی !

تا چند من غزل بنويسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نيستی !

من بی تو در غريب ترين شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نيستی ؟


 

زنده را تا زنده است بايد به فريادش رسيد.
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشيدن چه سود؟
زنده را تا زنده است قدرش بدان.
ورنه بر روي مزارش کوزه گل چيدن چه سود؟

ضربهای قلبم
ضربهای قلبم مثل پتک می ماند
ضربهای محکم عشق را می خواند
هرنفس یک ضربه هرنفس یک فریاد
چشمهای مشکی یاددل داده بباد
گفتمش ای دل من رفته او حال دگر
اه از او برخواست ضربه ای محکمتر
توی باورهایش عکس تو مانده بجاه
روی خون قرمز می کشدخط سیاه
اوبپایم افتادتاتورایادکنم
این دل غم دیده باتو ازاد کنم
هرچه او خواهش کرد توندیدی شاید
اوتورا می خواهدیاکه مرگش اید
اوکه میزدضربه ضربه ای خوردکنون
این چنین ضربه ای می کشداو بجنون
ضربه اخراوعشق را با ورداشت
روی قاب خالی پرده ای تیره گذاشت

ميان قاصدكها مي شود از حرير خانه ساخت
تن پوشي از بهار و ستاره
تو فرياد مي زني كه سكوت دژخيم شب خواهد شكست
و خورشيد آيا هنوز براي طلوع ترديد دارد؟
خستگي بار سفر را از تن به درخواهيم كرد
اگر دست نوازشگر نسيم غبار از تنهايمان بيرون كند
غصه ها را مي شود جارو كرد؟
من از تو مي پرسم در هياهوي اين دشت، سراغ نواي مهرباني را مي گيري كه لطافتنش را رهگذران بي خيال حس نخواهند كرد
دستي سبز مي خواهم
سراغ از كه بگيرم؟


من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 13:55  توسط ایلیا  | 

حکمت روزگار.....................!

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.
کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.
اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 12:19  توسط ایلیا  | 

هدیه ...............................!

یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: ” این ماشین مال شماست ، آقا؟”
پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است”. پسر متعجب شد و گفت: “منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش…”
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

” ای کاش من هم یک همچون برادری بودم.”
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: “دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟”
“اوه بله، دوست دارم.”
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: “آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟”
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: ” بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.”
پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :
” اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچون ماشینی به تو هدیه خواهم داد … اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی.”
پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 11:58  توسط ایلیا  | 

سفره خالی..........................

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 10:23  توسط ایلیا  | 

بایدباشد ولی نیست ...............!

يكي مي پرسد : اندوه تو از چيست ؟

سبب ساز سكوت مبهمت كيست ؟

برايش صادقانه مي نويسم : براي آنكه بايد باشد و نيست
.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 17:11  توسط ایلیا  | 

و مرا غصه این هرگز کشت........

 

دگه حرفی برای گفتن نیست پس سکوت می کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 11:6  توسط ایلیا  | 

دگه شکستم.............!


نشکن دلی که با تو صادق و مهربونه
  
اگه صدا نداره نگو که بی زبونه

مثل کبوتری که رو بوم تو نشستم

چرا  منو پروندی مگه ندیدی خسته ام

نه التماس و گریه نه بغضمو شنیدی

نه حتی وقت رفتن فریادمو شنیدی

چه پر غرور گذشتی از روی پیکر من

برو ، دیگه شکسته تموم باور من

دگه شکستم        

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 18:25  توسط ایلیا  | 

(حتما بخوانید).........................


چشمانش پر بود از نگرانی و ترس

لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- رها
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه رها
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین رها , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
رها با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , رها , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
رها شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
رها هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
رها یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و رها هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , رها را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و رها , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر رها , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , رها خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
رها خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده رها شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , رها , تشکر کردی ازعمو ؟
رها آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
رها دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب رها باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
رها برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- رها .. ره ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- رهااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
رها مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 9:55  توسط ایلیا  | 

تو بگو..............!

بگو از سنگ بگیرم اشک

می گیرم

بگو از رنگ بگیرم رنگ

می پذیرم

                    بگو کاری کنم تا نرسه فردا           بگو موجو بگیرم از تن دریا

بگو از سنگ بگیرم اشک

می گیرم

بگو از رنگ بگیرم رنگ

می پذیرم

                      بگو کاری کنم تا نرسه فردا        بگو موجو بگیرم از تن دریا

             بگو کاری کنم تا ابری نباره         

به خدا کاری نداره

بگو بردارم از شب چشم ستاره

به خدا کاری نداره

به خدا کاری نداره

بگو فریاد بزنم

عاشقتم هستم

این صدا رو بشنون

تموم ابرا

بگو حتی بیارم ماه رو تو خونه

یا که خورشید رو بدزدم من شبونه

نمیدونی چه آسونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 13:36  توسط ایلیا  | 

خدایا...........!

به خاطر عشق خودت زنده نباش

         به خاطر کسی زنده باش که به عشق تو زنده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 13:9  توسط ایلیا  | 

دلم گرفته ....!

دلم گرفته از ادمای که می گن دوستت دارم اما معنیشو نمی دونن

 از آدمای که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستند

از اونای که زیر بارون برات میمیرن و وقتی آفتابی میشه همه چیز یادشون میره

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 8:29  توسط ایلیا  | 

قدم یار...........!

 

سرسبزی عشق تو در این راه چه شد

بی تابی صادقانه ات وای چه شد

پررنگ شو ای حادثه ی سهرابی

گرمای دلت در قدم یار چه شد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 8:30  توسط ایلیا  | 

محرم............!

قیامت بی حسین غوغا ندارد

شفاعت بی حسین معنا ندارد

حسینی باش که در محشر نگویند

چرا پرونده ات امضاء ندارد . . .



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:52  توسط ایلیا  | 

عشق چیست..............!

به کودکی گفتند: عشق چیست؟ گفت: بازی.

به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی.

به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت.

به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت:عمر.

به عاشقی گفتند: عشق چیست؟

چیزی نگفت: آهی کشید و سخت گریست

              به کوه گفتم عشق چیست؟

لرزید

به ابر گفتم عشق چیست؟

بارید

به باد گفتم عشق چیست؟

وزید
به پروانه گفتم عشق چیست؟

نالید

به گل گفتم عشق چیست؟

پرپر شد

به انسان گفتم عشق چیست؟

اشک از دیدگانش جاری شد و گفت

دیوانگی ست


+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 20:29  توسط ایلیا  | 

تمام هستی ام بود و ندانست...!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 20:17  توسط ایلیا  |